احمد بن محمد حسينى اردكانى
225
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى )
پس بايد كه اوّل رسم حركت را بيان نمود و از آن رسم سكون را طلب كرد به وجهى كه مقابل با آن باشد . و اين ميسّر نمىگردد مگر آنكه سكون عدمى باشد . دليل دوم : آنكه در هر صنف از اصناف حركت امر عدمى مقابل حركت است ، چنان كه مقابل نمو وقوف است و مقابل استحاله سكون و مقابل نقله عدم آن . و چنان كه سكون مقابل نمو كم مستمر نيست بلكه عدم تغيّر در كم است ، و مقابل استحاله كيف مستمر نيست ، بلكه عدم تغيّر است ، پس سكون مقابل هر حركتى عدم آن حركت خواهد بود ، خواه در ابتدا و خواه در انتها . امّا اگر بگوييم كه بايد در مقابل حركت طبيعيّه سكون طبيعى باشد بايد كه مقابل حركت طبيعيّه به سوى فوق سكون در فوق باشد نه سكون در تحت ، زيرا كه سكون طبيعى آن سكون است ، و همچنين سكون مقابل حركت به اسفل سكون [ 149 ] در اسفل است ، پس به اين اعتبار مقابل حركت سكون در منتهى خواهد بود . و امّا كيفيّت خلوّ جسم از حركت و سكون با هم در سه امر اعتبار نمودهاند . اوّل در جسمى كه خروجش از حيّز طبيعى ممتنع باشد ، مثل كليّات افلاك و عناصر در امكنهء خود كه متحرّك نيستند و ساكن نيز نيستند ، زيرا كه سكون عدم حركت است از آنچه از شأنش حركت باشد ، پس هر چه از شأنش حركت نيست ساكن نخواهد بود ، بلكه ثابتند در احياز خود و ساكن و متحرّك نيستند ، . امّا به مذهب كسانى كه در عدم ملكه به امكان و قبول به حسب جنس قريب اكتفا مىنمايند عدم حركت كلّيّات عناصر را در امكنهء خود سكون مىشمارند . دوم در جسمى كه محيط واحد بيش از آنى مماسّ آن نباشد ، مانند سمك واقف در ماء سيّال ، و طير واقف در هواى متحرّك . و چنين جسمى متحرّك نيست ، زيرا كه نسبت آن به امور خارجه از آن متبدّل نمىشود . و ساكن نيز نيست ، به اعتبار آنكه معنى سكون ثبوت در مكان واحد است در زمان و امكنه بر اين جسم متبدّل مىگردد . و بر اين قسم وارد مىآيد كه سكون چنين جسمى به مذهب قائلين به آنكه مكان بعد است ظاهر است ، و بنا بر آنكه مكان سطح باشد نيز ساكن بر او صدق مىكند ، مانند جالس در سفينهء سائر ، زيرا كه در حركت فاعل مؤثّر و قابل متأثّر ضرور است . پس در صورتى كه فاعل در قابل تأثير نكند سكون خواهد بود نه حركت . سوم آنكه در هر آنى از آنات زمان حركت جسم نه متحرّك است و نه ساكن ، زيرا كه